X
تبلیغات
من یک ایرانی ام
وبلاگ شخصی من
سلام بالاخره بعد از مدتها اومدم یه سری به وبلاگ بزنم;

یادش بخیر پشت کنکوری بودم که این وبلاگو ساختم الان حدودا 5 سال از ساختش میگذرهو از همتون ممنونم که بهم سر زدید و با اینکه منو نمیشناختید پستهامو خوندید، نظر دادید و کلا خوش گذشت.

بازم ممنون

راستی اینم لینک دانلود آلبوم جدید سیروان خسروی به نام جاده رویاها

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 17:43  توسط triniti  | 

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.
قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین.
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…
قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند. 
قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 17:56  توسط triniti  | 

بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم!
تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس)
پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 14:22  توسط triniti  | 

تو کتابخونه نشستم یه دفه میبینم تو سالن دخترا صدای جر و بحث میاد میرم میبینم یه بچه فسقل داره ارشادشون میکنه
چی بگم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:3  توسط triniti  | 

چند روز پیش تو کتابخونه داشتم یه کتابو میخوندم که تو بچگیام خیلی دوست داشتم و روزی یه بار میخوندمش 

یه دفعه آقای رئیس اومدو گفت آقای فلانی 

کتاب کودکان میخونی

من: با دسپاچگی نه ...نه...

داشتم رده بندیش میکردم

لبخندی زدو رفت. 

دیروز دوباره داشتم یه کتاب یادگار دوران گذشته رو میخوندم. اومد گفت خیلی به کتاب کودکان علاقه داری؟

ایندفعم پیچوندم

بازم خندید و رفت .

ولی حالا که فکرشو میکنم کاش میگفتم آره

کتاب بچه ها خیلی باحال تر از ما هست

نیست؟

همیشه اخرش خوب تموم میشه

ادم خوبه همیشه برندس

چه دنیای قشنگی دارن 

خیلی دوست دارم وقتی دارن بازی میکنن از دور یواشکی نیگاشون کنم.

نظر شما چیه؟



برچسب‌ها: نوستالژی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 16:18  توسط triniti  | 

عکس | تصویر | عکس زیبا | تصویر زیبا | عکس های قدیمی | عکسهای قدیمی | تصویر قدیمی | نوستالژی | عکس های خاطره دار | تصاویر خاطره دار | عکس های نوستالژی دار | عکس های پرخاطره | عکس های زیبای قدیمی | تصاویر زیبای قدیمی | عکس تمبرهای قدیمی ایران | عکس کوپن های قدیمی | عکس شامپو تخم مرغی | عکس زیبای قدیمی | عکس ویدئو قدیمی | عکس نوار کاست قدیمی | عکس های قدیمی و زیبا | عکس های خاطره دار زیبا | نوستالژی ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 19:4  توسط triniti  | 

 قلم کم حرف، عمرش طولاني است.

پینوشت: به مناسبت روز قلم


برچسب‌ها: به مناسبت روز قلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 14:10  توسط triniti  | 


اگه تا آخرش خوندی نظرتو بگو

تا حالا فکر کرده ای که خود تو هم می توانی بنویسی؟ فکر می کنی نوشتن کار سختی است؟ نکند نمی نویسی چون نمی دانی درباره ی چه باید بنویسی؛ یا شاید هم از خودت می پرسی که چرا باید بنویسی… شاید هم در کل از نوشتن نفرت داری!

روزگاری من هم از نوشتن نفرت داشتم… بدم می آمد که از پاییز بنویسم… از انشای علم بهتر است یا ثروت که حالم به هم می خورد! البته نوشتن انشا مشکل من نبود و مادرم که انشا نویس خوبی بود به دردسر می افتاد و همیشه هم می گفت:» آخرش بدبخت میشی چون نمی تونی دو خط بنویسی… این همه کتاب می خونی نمی تونی چند خط در مورد این که می خوای چکاره بشی بنویسی؟!»

راستش شاید می توانستم ولی هنوز نمی دانستم دوست دارم چکاره بشوم و فکر می کردم هنوز خیلی زود است که تصمیم بگیرم چون من همه ی شغل ها را که نمی شناسم! از طرف دیگر شغل هایی که من دوست داشتم خیلی متنوع بودند برای مثال گاهی دوست داشتم خلبان بشوم ولی گاهی هم وقتی می دیدم کارگرها در خیابان کاه گل درست می کنند و یک نفر شالاپ-شالاپ پایش را توی گل ها می کوبد دوست داشتم کارم درست کردن کاه گل باشد که البته تو احتمالا نمی دانی چیست وگرنه تو هم دوست  داشتی کاه گل لگد کنی!

البته از معلم شدن هم نفرت داشتم ولی جرات نمی کردم بگویم و همچنین دوست نداشتم پزشک شوم چون می دانستم باید خیلی درس بخوانم ،وهر بچه ای می داند درس خواندن کار بی فایده ای است و به جایش می توان کارتون تماشا کرد. به هر حال عاقبت یک روز مادرم گفت که دیگر برایم انشا نمی نویسد و من هم لج کردم و از همان روز مدام نمره ی چهارده گرفتم!

اما این که چطور شد که من از نوشتن خوشم آمد داستانی دارد که خودم هم از آن خنده ام می گیرد: معلم ادبیاتی داشتیم به نام آقای ابهری که استاد دانشگاه نیز بود. یک روز گفت درباره ی مشکلات جهان بنویسید! مشکلات جهان؟! دهان همه مان بازمانده بود، به ویژه دهان من که تازه چند تا کتاب انشا خریده بودم که انشاهای خوبی در مورد «پاییز»، «چگونه تابستان را گذراندید»، «علم بهتر است یا ثروت؟»، و «دوست دارید چگونه به اجتماع خدمت کنید؟»، داشت و من هم همه شان را حفظ کرده بودم!

به خانه که رسیدم آن کتاب انشاها را زیر و رو کردم ولی هیچ کدام چیزی در باره ی مشکلات جهان نداشتند. من هم عصبانی شدم و گفتم به درک یک مزخرفی از خودم می نویسم… معلوم نیست که بخواند… کاغذ ها را می دهد به لبو فروش جلوی مدرسه! احتمالا آن روز لبو فروش نیامده بود و یا او رابطه ی خوبی با لبو فروش نداشت: به ترتیب نمره ای که گرفته بودیم اسم ها را می خواند و ورقه مان را پس می داد. نفر سی و چهارم هشت شده بود ولی همچنان خبری از کاغذ من نبود… خودم فکر می کردم دست کم ده بشوم ولی… نفر سی و هشتم که شاگرد اول کلاس در همه ی درس ها بود سه گرفته بود و داشت گریه می کرد. وقتی اسمم را گفت همه خندیدند زیرا می دانستند صفر شده ام.

چنان بالای سرم آمد که فکر کردم می خواهد با اردنگی از کلاس بیرونم کند و داشتم فکر می کردم او با آن پاهای پیرش چند اردنگی می تواند بزند که گوشم را پیچاند و گفت: اگر این قدر کثیف و بد خط نمی نوشتی بیست شده بودی! به ورقه ام نگاه کردم: هجده! آقای ابهری گفت: مهم نیست که درست نوشته ای یا نه… مهم این است که فکر کرده ای. من فکر کرده ام؟ من که مزخرف نوشته بودم تا از شر انشا راحت شوم! بعد ها که در دانشگاه هم استادم شد ماجرا را برایش تعریف کردم. نوشته ام را به یاد نداشت ولی گفت لابد چیز خوبی بوده من الکی به کسی نمره نمیدم… در ضمن ترم بعد دوباره باید درس فارسی را بگیری چون هیچ شعری را درست معنی نکرده ای و نمره ات هشت شده!

اما در باره ی چه چیزی باید نوشت؟ این چیزی است که خودت باید انتخاب کنی… یا شاید هم خود موضوع تو را انتخاب کند! منظورم این است که برای مثال تو می خواهی در مورد زیبایی قورباغه ها بنویسی ولی ناگهان متوجه می شوی درباره ی دختر یا پسر همسایه که دیروز به تو سلام کرد نوشته ای… مهم نیست نگران نشو… شاید هم یک روز بخواهی درباره ی او بنویسی و ببینی درباره ی نیمکت شکسته ی توی پارک نوشته ای.

سعی نکن به زور چیزی را بنویسی خودکار یا مدادت را روی کاغذ بگذار و اجازه بده خودکارت بنویسد نه تو… فقط وقتی تمام شد آن را بخوان که غلط نداشته باشد. در حقیقت نوشتن کار سختی نیست، این تو هستی که به خودت تلقین می کنی سخت است.

آیا تو هم می توانی بنویسی؟ البته که می توانی… برو یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز بخر بعد آن را ورق ورق کن که دیگر دفتر نداشته باشی… وقتی دفتر نداشته باشی راحت تر می نویسی. اما چرا گفتم باید دفتر دویست برگ بخری وقتی که قرار است آن را پاره کنی؟! راستش نمی دانم! این را خودکارم نوشت و احتمالا دلیلی داشته که گفته دفترت را پاره کنی… شاید برای این که هرگز فراموش نکنی هر نوشته ات چیز خوبی از آب در نخواهد آمد و گاهی باید آن را مچاله کنی و دور بیاندازی.

اما اصلا چرا باید بنویسی؟ راستش بایدی در کار نیست… و چون بایدی در کار نیست تو باید بنویسی! منظورم این است که گاهی کسی نیست برایش حرف بزنی… گاهی کسی حرف هایت را نمی فهمد… گاهی کسی که می تواند حرف هایت را بفهمد یک گوشه دیگر دنیا است و یا شاید هنوز متولد نشده است… گاهی اجازه ی حرف زدن نداری و در گوشه اتاق حبس شده ای… گاهی هم بیرون از زندانی و برای آزادی کسانی که درون زندان هستند می نویسی… می دانم خودت دلیلش را پیدا خواهی کرد.

تنها چیزی که موقع نوشتن لازم است بدانی این است: به هر کس دوست داری دروغ بگو ولی به خودت دروغ نگو! اگر ماست را سیاه می بینی ولی همه می گویند سفید است به خاطر آنها نگو که ماست سفید است بگذار همه بدانند یک نفر هست که دنیا را جور دیگری می بیند!

و اکنون تو یک نویسنده ای!

Armin Shams


برچسب‌ها: به مناسبت روز قلم
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 19:8  توسط triniti  | 

فوق لیسانس بود ولی همان دکه را دوست داشت
معدل فوق لیسانس اش ۱۸ بود ولی همان دکه آبمیوه فروشی را دوست داشت
مطمئن بود که باهوش و با استعداد است ولی همان دکه آبمیوه فروشی کنار ایستگاه را دوست داشت
افکار و عقایدش خوب و نرمال بود ولی همان دکه آبمیوه فروشی کنار ایستگاه تاکسی را دوست داشت
چون بزرگترین علاقه اش این بود که وقتی راننده های خط فریاد میزدند :
آزادی.....آزادی
او هم فریاد بزند :
زرشک....زرشک...آب زرشک
برچسب‌ها: زرشک
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 15:38  توسط triniti  | 

هیچ چیز بدتر از اون لحظه نیست که وسط بحث متوجه میشی که حق با طرفت هست و تو رسما داری حرف اضافه میزنی!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 16:39  توسط triniti  | 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:14  توسط triniti  | 

- چطوری بهش بگم دوستت دارم؟

+خیلی راحت بهش بگو

- باشه بیا با تو تمرین کنیم

+باشه

- دوستت دارم

+منم دوستت دارم,خب حالا برو بهش بگو

- بهش گفتم…

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:7  توسط triniti  | 

یه پشه  تو اتاقم هس, نامرد تقیــــــــه میکنه!!!
صُبا میره رو گل و گلدون میشینه که عاره, ینـــــــــــی من "وِجتِـــرین" ام...
دیشب نصفه شب از خواب پریدم, دیدم عینِ کشِ از تمبون در رفته خیمه زده روم همین جور داره خون می خوره!!!!
خواستم یه کف گرگی بزنم لهش کنم, اما یه لبخند زدمُ چشامُ بستمُ خودمُ زدم به خواب...
چـــــــــــــرا؟؟؟ چون اخلاقم جوانمردانَس!
این اخلاقو من از کی به ارث بردم؟ عاقا تختــــــــــــــــــــــــی..........!:)))
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 14:36  توسط triniti  | 


مســــتقل بــودن از افـــکار عـــمومی اولیـــن شــرط معیـــن بــرای رســـیدن بـــه هر چــــیز بـــــزرگ اســــــت.

, independent of the public being given the first condition to achieve great things.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 15:34  توسط triniti  | 

?


برچسب‌ها: My Life
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 16:27  توسط triniti  | 

>> یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر
>>سفر ميكردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت

>>از آنبگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد.

>>درويش بلادرنگ دخترك رابرداشت و ازرودخانهگذراند.دخترك رفت و آندو به راه خود ادامه

>>دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همينهنگام ملا كه ساعت ها

>>سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما نبايد بهجنس لطيف نزديك شويم.

>>تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتيكه تو دخترك را بغل

>>كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بيتفاوت جواب داد: « من
>>دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي ورهايش نمي كني
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 19:6  توسط triniti  | 

ما اهل جایی هستیم که اگر می خواستیم زنده بمونیم ، یا باید کشیش می شدیم یا راهزن ! ...

تو کشیش شدی ، من راهزن ... راه من سخت تره !!!

(خوب،بد،زشت)

 


برچسب‌ها: خوب, بد, زشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 19:1  توسط triniti  | 

هرکاری یه راهی داره


بهترین راهش هم همینه :D

 

برچسب‌ها: هرکاری یه راهی داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 14:59  توسط triniti  | 

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!


برچسب‌ها: دلنوشته های حسین پناهی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 19:35  توسط triniti  | 

جلیلی: کیا پاین اجلاس بعدی یه سر بریم جزایر قناری؟ من تعریفشو زیاد شنیدم.
[روسیه - مذاکرات گروه ۱+۵]

برچسب‌ها: مذاکرات گروه ۱, ۵
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 13:11  توسط triniti  |